باز هم سه نقطه ها...
منتظر نشست...من که هیچ وقت واسه هضم زندگی این قدر منتظر نبودم.
اما این بچه با تمام کودکانه هاش نگاه میکنه و به انتظار نشسته...
خسته از روزگار با لبخند شیرینش نان می پزد...
خستگی های زندگی صورت مهربانش را چروک انداخته...
اما باز هم نان میپزد.
بنویس...
موضوع انشاء...عدالت اجتماعی شاید هم پختن نان...
ـــ یه مدتی نیستم اومدم به همتون سر میزنم...
پرواز دستانش را ببین
خودم را...بنفشه هایم را...پرواز دستانم را...
همگی و همگی را به دست باد سپردمم...رفت...دیگر ندیدم!
حتی باورم را و نه قدیمم را...
باز هم به یاد گریه اش ساده گریستم.باز هم سیاه هایم را پوشیدم.
تلخ و خاموش...چشمانش را مثل دلش سفید سفید کشیدم...
دوباره فکرم روی زمین افتاده.بی جان...اگر بیاید...
میبینمش...گله میکنم...گریه میکنم...میخندم.
دریاها را به آغوش میکشم...آسمان دیروز را می بوسم...
از دیروزها نمی پرسم ماهی تنگ بلورم هست یا نه...!
قول میدهم دیگر نگویم ماهی برای ماهی...فقط بیاید دیگر هیچ...
دوباره دیدم...حسی نبود.فریاد هم زدم ولی صدایی نشنیدم.
هیچ هیچ...
اینکه صدایی نشنوی وقتی به بالا نگاه میکنی خیلی بده...
دستامو بگیر ولی منو نبــــر تا بالاها که رفتی...
چون دوست دارم باشم - ببینم - بشنوم.
همین...
سیاه و سفید اما رنگی...
شیطنت از نگاهش پیداست.نگاهی گستاخانه...
جوری زل میزند که انگار با زبان فکر نگاه میکند.فکری وسوسه بر انگیز...
کفش ها را پوشید و تا خود خودش دوید.
تمام خنده هایش را یکجا خالی کرد.سنگینی نگاه هیچ بزرگتری براش مهم نبود.
از همیشه دور و دورتر شده بود.
دوید و خندید...
فقط صدای خنده های مهربانش همراهم بود.
دویدن سخت بود ولی لذت بخش...
امیدوارم لذت پاهای پسر بچه برای پاهای بعدی قابل لمس باشه...
نفس زندگی
خواهر زاده ام هر وقت این شادی فروش ها را میبیند انگار تمام زیبایی های دنیا یکجا برای اوست...
لبخندش به عظمت تمام صورتش تمام میشود...
با خندش متوجه میشم اینجا خشک خشک نیست...
طوری به طرفشان میدود که انگار با تمام وجود دوستشان دارد.
اما دل شادی فروش چی؟اونم دوست داره نفس زندگی بفروشه...؟!
دوباره کوچه هایم را رد کردم
حالایی ها همه رفته اند...بعدی ها همه مانده اند...منم از بعدی ها هستم وفقط به چشم
وحشت و نفرت مانده ام.دوباره روی زمین هستم ولی نیستم.لازم نیست همیشه مثل
عقاب اوج بگیرم ...گاهی اوقات باید مثل پرستوها باشم...از حاشیه حرکت کنم...
دوباره صدا...صدای پای بچه...دو سه تا بچه بودند که آرام آرام میخندیدن و ذوق میکردند.
جوری خندیدند که نا خود اگاه از حدسم بلند شدم.ولی...
یکی صدای پا داشت...یکی صدای خنده...و یکی هم انقدر آرام گریه میکرد که فکر کردم
کسی زمزمه میکند.گریه اش نیم ساعت بیشتر طول نکشید ولی قرنی تمام شد.
فقط این یکی را به خاطر سپردم...

